دکتر غلامرضا طیرانیان - وکیل پایه یک دادگستری

مقالات حقوقی و اجتماعی

دیروز و امروز

دیروز و امروز

     هفتاد سال قبل، آن زمان که تو نوجوانی پانزده ساله و من کودکی پنج ساله بودم، به تازگی مردم سرزمین ایران، لباس های وطن در عصر قجر را به لباس فرنگی تبدیل و سریعاً لباسی به نام کت و شلوار و پیراهن با یقه و کراوات جانشین لباس راحت ملی شد. به سهولت در لباس ملی می نشستند و برمی خاستند و می رفتند و عبادت می کردند. لباس ها را اطو کرده، کمربندهای بسته و کفش و کلاه فرنگی نشانه شخصیت و علامت ترقی شد، گرچه نشستن و برخاستن و دویدن و راه رفتن و عبادت اول وقت برای ایرانی مسلمان سخت شد و به تأخیر افتاد، از درون خود باخته شدند و فرهنگ اصیل ایرانی از دست رفته، لباس های میهنی زشت می نمود و پوشش فرنگی مظهر زیبائی و فخر!

     امروز، گوئی فراموش کرده ایم لباس های ملی ایرانی را، که چه بود و چه شد، پوشش های ملی را باید در موزه های مردم شناسی دید. فراموش کرده ایم که جز در اندکی از روستاها و جز دارندگان بعضی مشاغل به اقتضاء شغل خود، دیگران از کشوری و لشکری، همه کت و شلوار می پوشند و همه فرنگی شده ایم. کت شلوارها را فراموش کرده ایم و تنها آویختن کراوات و یقه پیراهن ها نشانه خودباختگی و ناهماهنگی و عدم تعامل با فرهنگ های خاص زمانه شده است. معترضین به کراوات غافلند که خود لباس اطو کرده و کت و شلوار فرنگی برتن کرده و البته برای ردگم کردن، لباس دیگر امروز فرنگیان، یعنی کاپشن را به جای کت می پوشند، به گمان اینکه نشانه تواضع است!

     اگر شهامت دارید، بیایید همگی در هر شغلی هستیم از تن بیرون کنیم لباسی که مظهر فرنگی و فرنگ رفتگان است و اگر منع کت وشلوار را به هر دلیل نمی توانیم، بیهوده برای خودنمائی، سخت و بهانه نگیریم از آنان که با پیراهن یقه دار، کراوات نیز به لباس خود می آویزند و آنان را به ضدیت و عدم تقابل با خود متهم نکنیم، چه بسا ایمان درون آنها قوی تر از ایمان ما باشد. پیراهن بدون یقه که از پیش خود ساخته ایم و بدون کراوات و موی انبوه بر صورت نشانه ایمان نیست، اگر چه برخی از این طریق تظاهر به ایمان کنند و یقیناً پیراهن یقه دار و نیز کراوات و صورت تراشیده، علامت قطعی بی ایمانی نیست و چون راه به درون اشخاص میسر نیست، دل خوش کنیم که ظواهر لااقل رعایت می شود و هر روز از این ظاهرسازان زیان های بسیاری بر دوش می کشیم، یا ثروت کشور را چپاول می کنند و یا چون پای از مرز بیرون گذارند، درون آنان آشکار شود.

*

     هفتاد سال قبل، کمتر شهری در ایران دبستان یا دبیرستان داشت و فقط در پایتخت چند دبیرستان دائر شده بود. کودکان و نوجوانان به مکتب خانه ها می رفتند و خواندن و نوشتن می آموختند و بی تظاهر دروسی از معارف الهی را نیز فرامی گرفتند. از پشت در مکتب خانه ها این صدا با آواز بلند به گوش می رسید که، دو زبر اَنّ و دو زیر اِنّ و دو پیش اُنّ و از درون دبستان ها صدای کودکان را می شنیدی که: بابا آب داد. بابا نان داد، ولی پولی حاکم بر تحصیل علم نشده بود و رندان و مفتخوران نیاموخته بودند، مجرای سرازیر شدن مال و درآمد پدران و مادران دارا و ندار را که عشق به پیشرفت علمی فرزندان خود داشتند. اگر در آن ایام اندکی مفتخوار و فریبکار در میان مردم بودند، به تلاش در کوچه و بازار و گرانفروشی و کم فروشی و تقلب بسنده می کردند.

     مادران در خانه بودند، به زنان القاء نکرده بودند که هویت و شخصیت خود را تنها در بیرون خانه ها باید جستجو کرد. اطفال تا قبل از دبستان و در دامن مادران خود آزاد رشد می یافتند و با بازی های کودکانه در سایه مهر مادر، جسم و روان خود را پرورش می دادند. نه مهد کودکی  بود نه درس های پیش دبستانی، یعنی دو مجرای دیگر برای جذب دارائی و درآمد پدران و مادران که با زحمت پدر و رنج مادر بدست می آمد. چون ماه خرداد به پایان می رسید، شاگردان مدارس به مدت سه ماه استراحت می کردند تا برای تحصیل علم در سال جدید آماده شوند و به نام برنامه برای اوقات فراغت، نوجوانان و جوانان را از خانواده ها و فرهنگ اصیل آن محروم نمی ساختند. تابلوها زیبا و فریبنده و مجامع و مجالس جذاب طراحی نشده بود که همه را با فرهنگ های گوناگون به یک خط برند، خطی که خود می خواهند.

     در آن ایام پدران و مادران برای ثبت نام فرزندان خود در دبستان و دبیرستان و حتی دانشگاه، هرسال چند ریالی به نام هزینه وسائل ورزشی به مدرسه می پرداختند و آنان که امروز درجات اصیل دانشگاهی در شعب علوم مختلف دارند، شاید در مجموع برای تحصیل تا مقطع دکتری بیش از سی تومان نپرداخته اند که اگر بر اثر تورم آن را، دوهزار برابر کنی سی هزار تومان یا شصت هزار تومان بیشتر نمی شود که اگر رایگان نبود تحصیلات، بسیاری از شخصیت های علمی امروز کشور، در جایگاه بی سوادان بودند و کشور محروم از وجود ذی قیمت آنها که غالباً از خانواده های فقیر برخاسته اند.

     امروز که پیشرفته ایم، همه باید هزینه تحصیل فرزندان خود را از دسترنج خود و یا آنچه در طول سال ها اندوخته اند، بپردازند، تعلیم و تربیت معنویت خود را از دست داده و به کسب و کار و تجارت سودآور تبدیل شده و ابزار بردن و خوردن مال خانواده ها و مسئولان نیز تشویق می کنند به قصد سبک کردن بار مسئولیت خود. مدارس انتفاعی برپا کرده اند به نام مدارس غیرانتفاعی و هر پدر و مادری که توان پرداخت شهریه کلان این مدارس را داشته باشد، فرزندش در سواد کمی بهتر و بیشتر و آن که ندارد، نزد خانواده و فرزند خود شرمنده و فرزندش باید به مدرسه ای برود که معلمان خسته از کار در مدارس غیر انتفاعی و آموزشگاه ها و کلاس های خصوصی پول ساز، رمق برای تعلیم و تدریس در این مدارس برای آنها باقی نمانده است. پدر و مادر باید فرش زیر پای خود را بفروشد و از هستی ساقط شوند تا شهریه گزاف مدارس و دانشگاه های غیر انتفاعی را بپردازند و به خانواده های مفلس تبدیل و در میانه راه عاجز شوند و رها کنند تحصیلات فرزندان خود را و او را روانه کوچه و خیابان و پارک ها و محل های خلوت کنند تا خود خراب شوند، یا دیگران را خراب کنند و در نتیجه با ایجاد رقابت کاذب در امر تحصیل و ایجاد کلاس های پول ساز تابستانی و غیر تابستانی، علم و دانش باقی بماند برای خانواده های متمول با مدارک تحصیلی میان تهی تا دکتری که چون وارد جامعه شوند، آن چه تحصیل کرده اند کارساز نباشد و فقط نام و درجه مدارک خود را بر سینه زنند و در مراکز ثروت و قدرت جای گیرند تا صدها برابر آنچه برای تحصیل مدرک هزینه کرده اند، یکساله بدست آورند و حاصل کار پوچ و بی ثمر، دارای عناوین و تابلوهای زیبا در مجالس جذاب!

     تعلیم و تعلم چو کسب و کار شد، برای کسب شهریه، نمی گذارند اطفال قبل از دبستان آزاد باشند، آنان نیز وسیله مکیدن پدرها و مادرها می شوند و چون کلاس های سالیانه به پایان رسید بازرگانان علم فروش با تبلیغات گسترده اطفال و جوانان را به کلاس های تابستانی دعوت می کنند تا بتوانند از این طریق نیز باقی مانده دارائی پدران و مادران را به حساب های خود در بانک ها منتقل سازند و تبلیغات چنان قوی است که اگر پدر و مادری مقاومت کند نزد فرزند و خویشاوندان خود باید شرمنده شوند و به بخل و بی توجهی به تحصیل فرزندان خود متهم گردد. جذب مال پدران و مادران برای تحصیل، همچون مجرای فاضلاب شهری است که شاخه ای از آن به درون خانه ها راه یافته است.

     در گوشه و کنار هر بیابان ساختمان و دانشکده و دانشگاهی، از همان ثروت ها بر زمین روئیده که نه استادی دارند که علوم عالیه بیاموزند نه قصد آموزش دارند. تازه مدرک گرفته ها به جای اساتید و دانشمندان به کلاس ها می روند با حفظ چند درسی از کتب اساتید پیشین، خود نیز وسیله ای برای جذب شهریه های گزاف می شوند. تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش چون به پول آلوده شد، فضای علم متعفن می شود و سطح دانش جامعه در حد اعلاء تنزل می یابد، ولی همه از چپ و راست دارای مدارک کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکتری که جز نشستن پشت میز، اگر بیابند، شغلی دیگر نمی پذیرند و اگر ناگزیر برای دو لقمه نان، شغلی دون مدرک خود بیابند، مخفی می کنند درجات علمی خود را.

     هفتاد سال قبل، چون مریض نزد طبیب برای علاج خود می رفت. طبیب نبض او را  می گرفت و زبان او را می دید و به رنگ چشم او نگاه می کرد و ضربان قلبش را می سنجید و مرض او را تشخیص و فی المجلس یا داروئی برای او می ساخت یا از داروهائی برای مریض تجویز می کرد که به تازگی ساخته شده به بازار آمده بود و اگر داشت چند ریالی دستمزد به طبیب می داد و اگر نداشت از فقر خود شرمنده نمی شد و حتی طبیب خود به او دارو می داد. رابطه طبیب و مریض رابطه ای نه تنها مادی و نه تنها معنوی، بلکه رابطه ای بود انسانی، مادی و معنوی، آمیخته به هم. معاش طبیب نیز فراهم می شد و هیچ طبیبی در مضیقه روزی نبود. اطباء به قصد تجارت به طب روی نیاورده بودند، بلکه برای نجات مردم دردمند، شغل طبابت را فراگرفته بوده و شفای انسان ها از امراض و درد و رنج هدف نهائی آنها بود و در سوگند خود سخت استوار و به ثروت مریض چشم ندوخته بودند.

    گویند از طبیب نماهای طماع آن زمان، به سفر رفت و فرزند خود را برای معاینه و معالجه مریض ها به جای خود گمارد. مریض، قصابی بود که ذراتی از استخوان چشمان او را به درد آورده بود و چون نزد فرزند طبیب رفت، طبیب زاده تمام ذرات استخوان را از چشم مریض خارج ساخت. این داستان را کراراً شنیده اید که چون طبیب از سفر بازگشت قصاب را سالم یافت و سپاسگزار از فرزند طبیب. طبیب به فرزند خود پرخاش کرد، که چرا ذرات استخوان را یکباره از چشم قصاب درآوردی و ما را از ران گوسفندان که برای معالجت خود می آورد محروم ساختی؟

     امروز اگر به دانش آموزان دو عدد چهار رقمی بدهی که خود بر روی کاغذ آن را در یکدیگر ضرب و تقسیم کنند، بلافاصله ماشین حساب را برمی دارند و دو عدد را به ماشین حساب می سپارند، با فشار بر دو دکمه حاصل ضرب و یا تقسیم را بلادرنگ بدست می آورند. وای به آن روز که دانش آموز به دسترسی به ماشین حساب نداشته باشد، محصل امروز ما به فردی بی سواد تبدیل می شود که تا کنون ضرب و تقسیم کردن اعداد را بر روی کاغذ نیاموخته است!

     امروز که طبیب را به پزشک و مریض را بیمار و مریض خانه را بیمارستان یا زایشگاه می نامند و داروسازی نیز خود به کسب و کار و تجارت تبدیل و کارخانجات هریک به نامی داروئی می سازند، به محض مراجعه بیمار به پزشک، مبلغی قبل از ورود بیمار از او می گیرند. چند کلمه بین بیمار و پزشک مبادله می شود و بلافاصله پزشک دستور مراجعه به آزمایشگاه ها و عکس برداری ها و غیره صادر می کند تا آنها به جای پزشک نوع و شدت بیماری را تشخیص دهند و به پزشک اعلام کنند و او را برحسب آن تشخیص طبی نسخه می نویسد. امروز اگر پزشک نبض بیمار را بگیرد و یا به زبان او نگاه کند و حرکت قلب و چشم او را اندازه بگیرد یا از این علائم دریافتی نمی کند و یا اگر دریافت کند به تشخیص خود اطمینان ندارد. بیماران سرگردان بین مطب پزشکان و آزمایشگاه ها و دستگاه های گران قیمت جدیدالورود که هر روز در دنیای تجارت طبی بر آنها اضافه یا نو آن تغییر داده می شود و معالجه از آن زمان آغاز می شود که باید به داروخانه رفت. زمانی که برای بیمار طاقتی و اندوخته ای نمانده که برای معالجه خود هزینه کند، در این میان نقش پزشک معالج بین آزمایشگاه های تشخیص طبی و داروخانه چیست؟

     مرا مذمت نکنید که با پیشرفت علوم مخالفم و آرزوی بازگشت به عقب را دارم. ناگزیرم از پزشکان محترم که قداست و معنویت پزشکی را حفظ کرده اند و تعدادشان نیز قابل توجه است،عذرخواهی کنم. مخالفت من و کسانی مانند من می اندیشند، مخالفت با علم نیست، بلکه مخالفت با حکومت پول بر علم و تبدیل طبابت به تجارت است، تجارتی که موضوع دادوستد آن انسان و سلامتی انسان هاست. آیا سوگند پزشکی اجازه می دهد بیمار را برای پرداخت هزینه و سود و معاملات مربوط به وسائل مهندسی پزشکی بلافاصله و قبل از زمان بررسی علامات بیماری، او را بدون ضرورت روانه پرداخت های وسائل پیشرفته کنیم. آیا اگر روزی به هر دلیل در کشور امکان دسترسی به این وسائل فراهم نباشد، یا نتوان این وسائل را تعمیر کرد، معالجه و درمان متوقف نخواهد شد، آیا پزشکان ما در دانشکده، تشخیص بیماری را بدون این وسائل نیز آموخته اند. اگر آموخته اند چرا استفاده نمی کنند و اگر نیاموخته اند مقصر کیست؟

      بدیهی است وقتی چند نفر با سرمایه گذاری، دستگاه تشخیص بیماری را به چند میلیارد خریداری می کنند، برای استهلاک و سود این سرمایه گذاری باید بیماران را برای پرداخت بهای این وسائل روانه استفاده از این دستگاه ها  کنند، آیا پزشک اعزام کننده نیز در این سود سهیم است و آیا اعزام بیمار واقعاً ضرورت دارد؟ آیا اگر درمان مانند گذشته چیزی شبیه رایگان بود، این توصیه را می شنیدیم که هر شش ماه یکبار به پزشک مراجعه کنید، ما منتظریم ببینیم پزشک خانواده خود چه زحمت و اجباری را برای خانواده ها ایجاد می کند، آیا پول بر پزشک خانواده نیزحاکم خواهد شد یا هدف به کار گماردن پزشکان، بیکار است؟

     پیشرفت و ساخت وسائل پزشکی آرزوی هر انسان است، ولی به شرط اینکه رفتار نیز انسانی باشد، دور از ضوابط عرضه و تقاضا که در عالم اقتصاد پذیرفته شده است.

*

     خواننده عزیز نیز ممکن است در سنین 70 یا 80 سالگی عمر خود باشد. دو مورد از نقش معنویت و انسانیت را در قدیم آنگاه که ایمان بر جامعه حاکم بود و امروز که دادوستد و تجارت بر ارکان زندگی غلبه کرده «تحصیل فرزندان و بیماران و پزشکی» توضیح داده شد و می دانم موجب خشم و رنجش بسیاری از دوستان و پزشکان شده ام، ولی گریزی از بیان دردهای مردم نبود. شما نیز در این سن و سال، تفاوت بسیاری بین معنویت قدیم و مال پرستی جدید را تجربه کرده اید. موارد تجربه خود را حتی اگر مختصر، به اطلاع ما برسانید تا با استفاده از آن، این مقاله تکمیل شود، شاید جامعه صراط مستقیم را پیش گیرد و معنویت حاکم بر روابط انسان ها شود.

    

+ دکتر غلامرضا طیرانیان ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۸
comment نظرات ()